تبليغاتX
عشق

عشق

پرستوهای عشق

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط سجر و mej| |

چشاتو وا نکن  اينجا ،  هيچ چي ديدن نداره
   صدای  ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره
   توي آسموني که کرکسا پرواز مي‌کنن
   ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره
   دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه
   از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره
   بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه
    قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره
   خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده
   وقتي که آخر ِ جاده‌ها رسيدن نداره
   نقض ِ قانون ِ آدم‌بزرگا جـُرمه ، عزيزم
   چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:46 قبل از ظهر توسط سجر و mej| |

خدایا! چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نیست اما بلعش وحشتناک است.

دو تراژدی دردناک در زندگی وجود دارد : یکی اینکه در عشقت ناکام شوی و دیگر اینکه به وصال عشقت برسی.

چه فکر کنی می توانی و چه فکر کنی نمی توانی ، درست فکر میکنی.

اگر مردم را به حال خود گذاشتی تو را به حال خود خواهند گذاشت.

در نمک باید چیز غیب و مقدسی وجود داشته باشد چیزی که هم در اشک و هم در دریاست.

من هرگز نمی نالم...قرنها نالیدن بس است...میخواهم فریاد بزنم...!اگر نتوانستم سکوت میکنم.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط سجر و mej| |

رویاهاتو محکم بچسب
واسه اینکه اگه رویاها بمیرن
زندگی عین مرغ شکسته بالی میشه
که دیگه مگه پرواز رو خواب ببینه.
رویاهاتو محکم بچسب
واسه اینکه اگه رویاهات از دس برن
زندگی عین بیابون برهوتی میشه
که برفا توش یخ زده باشن.

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط سجر و mej| |

خدایا...

ببین دیگه به کجا رسیدم که وقتی میگم خدایا با خودم فکر میکنم آیا واقعا هستی؟

داری به حرفام گوش میکنی؟ داری نیگام میکنی؟

اخه خدایا تو رو به همه مقدسات قسم بهم بگو گناهم چی بوده؟

شاید کار خلافی کردم که نمیدونم و مستحق عذابتم!!!

یه ساله داری سرم میگردونی؟ یه ساله دارم میام در خونت در میزنم چوابم رو نمیدی

یه ساله دارم التماست میکنم نیگامم نمیکنی

اخه بگو چرا؟ اصلا جوابم رو نده ولی فقط بگو چرا؟

تو که بهتر از همه میدونی چقدر گلم رو دوست دارم

تو که بهتر از همه علایق ما رو نسبت به هم میدونی

پس چرا؟؟؟؟

چرا این همه کم لطفی؟ چرا این همه بی توجهی؟

تو که شاهد دوست داشتنمون هستی،تو که شاهد رابطه مون هستی

پس چرا؟؟؟؟

چرا نمیذاری من و گلم بهم برسیم؟

چرا بینمون فاصله میندازی؟

تو که زهر فراق و درد دوریه یار رو نکشیدی که بفهمی چی میگم

تو که یار سفر کرده نداشتی که بخوای چشم به راهش بشینی

تو که دلتنگ کسی نمیشی که بفهمی بدترین درد،درد دلتنگیه یار

ولی...

حداقل از گریه های شب و روز ما باید بفهمی چه دردی تو سینمونه

به خدا دل سنگ هم اگه اشکامونو میدید آب میشد

چه برسه به تو که میگن ارحم الراحمینی

تو که میگن ناراحتی بندت رو نمیتونی ببینی

تو که میگن اگه کسی بیاد در خونت دست خالی برش نمیگردونی

ولی بعد از این همه مدت بعد از این همه التماس و زاری

هنوز دست خالیم

وقتی تو یه مراسم عزای ائمه میشینم تا میگن هر کی حاجت داره دستاش رو بالا بگیره

میبینی چه زود اشکام سرازیر میشه

تو که عذاب کشیدنم رو میبینی

به همه مقدسات هیچ چی ازت نمیخوام فقط من و گلم رو بهم برسون،همین

مگه چیز زیادی ازت میخوام؟؟؟؟

آره؟؟؟؟

همیشه میگن به مشکل بگو یه خدایه بزرگ دارم نه اینکه

به خدا بگو یه مشکل بزرگ دارم

ولی وقتی خدام مشکلم رو نمیخواد حل کنه

وقتی خدام به التماسام گوش نمیده

وقتی خدام رغبت نمیکنه نیگام کنه

وقتی خدام من رو به عنوان بنده حاجتمندش قبول نداره

آخه چه جوری به مشکلم بگم یه خدایه بزرگ دارم؟

اگه واقعا هستی و داری گوش میدی به حرفام

اگه واقعا جا حق نشستی

بیشتر از این عذابمون نده

بیشتر از این اشکامونو درنیار

بیشتر از این بینمون فاصله ننداز

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط سجر و mej| |
وقتی میشی نیاز من  گه نباشی پیش من

اشکای چشمامو ببین که میریزه به پای تو

بازم که بی قرارمو  دلواپس نگاه تو

تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

حالا که شدم عاشق تو نذار که بی تاب بمونم

لالایی شبام تویی نذار که بی خواب بمونم

دارم برات شعر میخونم ببین گلم گوش میکنی؟

فقط یه چیز ازت میخوام همیشه عشقم بمونی

"دوستت دارم"خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط سجر و mej| |
سلام...

از امروز دیگه فقط من نمینویسم عشقمم قراره بیاد و تو نوشتن این وب من رو همراهی کنه.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط سجر و mej| |

اگه ما رو ببرن زندون و از هم جدا کنن

اما باز دستای ما خواب کبوتر می بینه

اگه گریه های ما یه عمری بی صدا بشه

یا اگه دستای ما از هم دیگه جدا بشه

اگه دستامون رو ببندن توی یه سلول سیاه

اگه عمر من بشه توی تنهایی تباه

باز برات ترانه ام رو با لب بسته می خونم

همیشه بغض می کنم با دل خسته می خونم

اگه با چشمای گریون بمونم

اگه صد سال توی زندون بمونم

می نویسم رو غبار شیشه ها

می نویسم که هنوز دوستت دارم.

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط سجر و mej| |

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم 

و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد

دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم

 دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت  عشق گرم باشد

و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم

 من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند 

 برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم که بال هایشان هرگز محتاج مر 

هم نباشند من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند 

و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید 

 آسمان زندگیم هیچگاه  بدون تو غروب نکند .

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 4:44 بعد از ظهر توسط سجر و mej| |
چقدر ثانیه ها نامردند

گفته بودند که بر می گردند

برنگشتند و پس از رفتنشان

بی جهت عقربه ها می گردند

آه این ثانیه های نامرد

چه بلایی به سرم آوردند

نه به چشمم افقی بخشیدند

نه ز بغضم گره ای وا کردند

از چه رو سبزبنامم به دروغ

لحظه هایی که یکایک زردند

لحظه ها همهمه هایی موهوم

لحظه ها فاصله هایی سردند

آه بگذار ز پیشم بروند

لحظه هاییکه یکایک دردند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط سجر و mej| |
Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir